|
سلام چند شب پیش ساعتای ۱۱:۳۰ بنده خدایی برام پیامکی با محتوای زیر فرستاد : عید آمد و فکر تازه تر باید کرد یک همسر تازه زیر سر باید کرد آن همسر کهنه درد سر می باشد بشتاب که رفع دردسر باید کرد.
در حالی که گیچ این پیام بودم و نمی دونستم کی برام فرستاده ، همون لحظه قریحه شعر گوییم گل کرد و در جواب فرستنده پیام زیر رو ارسال کردم : یک بار به عمر زن گرفتم بس بود زن نه ، یه رییس من گرفتم بس بود با شعر و پیام نتوان خامم کرد یک خَبط ( یعنی اشتباه) و هزار توبه کردم بس بود.
جالبه وقتی پیام ارسالی من رو همسرم دید کلی خوشحال شد و خیلی خوشش اومد ، چون نظرم رو درباره تجدید فراش فهمید و خیالش راحت شد. باز هم الحمد لله .
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت توسط جواد
|
یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال ****************** سلام سلامی که سینش بوی رطوبت و تازگی داره. خدا رو شکر این روزا پره از نزول برکات و بارون رحمت. نمی دونم چرا امسال رو خیلی دوست دارم و احساسم نسبت به سال جدید خیلی خوبه. فکر می کنم ان شاء الله سال خیلی خوبی رو پیش رو داشته باشیم. راستی امسال واقعا برای من سال پر از هشته ! آخه هم ۸۸ دو تا هشت داره هم ۲۸ سالم شد چون تاریخ تولدم در شناسنامه اول فروردینه. دختر کوچولوی نازم هم در برج هشت یعنی آبان ماه به دنیا اومد و سالگرد ازدواجمون هم هشتم مرداد ماهه، تاریخ صدور گواهینامه رانندگیم هم که چند روز پیش دستم رسید هشتم فروردین ماه هشتاد و هشته و سالروز میلاد حضرت امام رضا (ع) هم ۸/۸/۸۸ و حالا با این همه هشت حتما امسال برام بهشته.ان شاء الله. البته هر چند الحمد لله سال خوبی رو آغاز کردیم و لی چند روز پیش مادر بزرگم که مادر شهید هم هست به رحمت خدا رفتند و من هنوز عذادار غم از دست دادن مادر بزرگ عزیزم هستم. امروز هم هفتمین روز از درگذشت ایشونه و همین جا هم از خدا می خوام که روح این بانوی فاضله رو که بسیار خوش اخلاق و مومن بودند ، قرین رحمت و مغفرت خودش قرار بده و بر ما هم زمانی که به جمع اهالی قبر و دیار باقی ملحق شدیم تفضل و مرحمت کنه. این بزرگوار صبح روز جمعه فوت شدند و قبل از نماز صبح همون روز من که به اتفاق خانم ، کوچولومون و مادر خانم و پدرخانمم مسافرت بودیم ، خواب عجیبی دیدم ک براتون نقل می کنم. در خواب دیدم که مادرم به رحمت خدا رفتند و ایشون رو وارد یک مکان مقدسی مثل یک امام زاده کردند و روی زمین تابوتشون رو گذاشتند در حالی که عده ای از مردم هم پشت سر با فاصله ای ایستاده بودند. من رفتم جلو و دیدم که مادرم مقنعه سفید رنگ و لباس بلند سفیدی بر تن دارن و صورتشون هم شفاف و نورانیه. در حالی که محو تماشای مادرم بودم ، ایشون به من گفتن من نمردم و زنده هستم و نمی دونم به چه شکل از خدا تشکر کنم که به من یک زندگی دوباره داد. من هم با خوشحالی به حاضرین در اونجا گفتم ایشون که نمردن ! ولی اونا باور نمی کردن . رو کردم به مادرم دیدم از این که مردم باور نمی کنن ایشون زنده هستن خیلی نارحت و غمگین بودند و در همین موقع مادرخانمم من رو برای نماز صبح بیدار کردن. اضطراب سر تا پام رو گرفته بود و نگران حال مادرم بودم که بعدا فهمیدم متاسفانه مادربزرگم فوت شدن و خواب من با این موضوع تعبیر شد. باز هم برای روح مادر بزرگ و همه مومنین و مومنات درخواست رحمت و غفران الهی و برای هموطنان عزیز شادی و مسرت آرزومندم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت توسط جواد
|
بسم الله الرحمن الرحيم بعد از يك تاخير نسبتا طولاني ، تصميم دارم خاطرات بسيار جالبي از گذشتم رو بنويسم. خوندن اين خاطرات براي شما خالي از لطف نخواهد بود. از همين جا هم به همه دوستان خوبم كه مدت بسيار زيادي هست كه اونا رو نديدم سلام عرض مي كنم . خوب و اما ... سال حدوداً 81 يا 82 بود كه من به اتفاق چند تا از دوستام كه همه ما دانشجو بوديم تو نيشابور خونه اي رو اجاره كرده بوديم و جمعي خوب با هم با كمال مسرت و زندگي شاد به سر مي برديم.
اون زمان من بودم و روح الله مشهور به مامان روحي ، پسري بسيار منظم و مرتب و هميشه عاشق ، آقا محمّد ، مومن با تربيت و بسيار حساس به رعايت اصول و آداب اسلامي بطوريكه اگه تلويزيون آهنگ شادي رو پخش مي كرد با لگد به جون تلويزيون مي افتاد و اون رو خاموش مي كرد. بعد هم آقا وحيد معروف به مارموس (اصطلاحي تقريبا به معني آب زير كاه و مرموز) از چهره هاي مرموز خونه كه آخرش بعد از مدتها كه اونو با خانومش ديدم باورم شد كه واقعاً زن داره . از همه لحاظ مرموز بود و لي خيلي باحال.
و اما چهره اصلي داستان ما يعني آقا فواد.
آقا فواد كم سن و سالترين فرد خونه ما ، پسري پر احساس در عين حال پر رو . خودم هم بي نظم ترين عضو خونه و پر درد سر كه ماجراهاي بسيار زيادي رو ايجاد كرديم كه داستان هزار و يك شبه . اين جمع صميمي ما بود كه خونه اي رو با هم اجاره كرده بوديم و گذران زندگي دانشجويي داشتيم. ( ترسم از اين جاست كه كسي رو جا انداخته باشم كه ان شاء الله اينجور نباشه ) به هر ترتيب از اينجا به بعد مي خوام داستان عاشق شدن آقا فواد رو بگم كه از زيباترين و خنده دارترين خاطرات منه. درس اخلاق آقا فواد :
آقا فواد تازگي به جمع خونه آپاچي ها ( ما چند نفر) پيوسته بود و هر شب هم جلسات اخلاق براي ما داشت. من سال 80 خانمم رو عقد كرده بوم و به قول معروف قاطي مرغا شده بودم . هر شب هم آقا فواد خطاب به جمع ما مي كرد و من و اونايي كه ازدواج كرده و يا قصد ازدواج دارن رو مسخره مي كرد و هزار دليل و برهان مي آورد كه ما اشتباه كرده ايم و هر كس كه زن بگيره خره !!
اين ماجرا گذشت تا اينكه ماه رمضون اومد .
ما تو ماه رمضون برنامه اي رو پايه ريزي كرده و با بچه ها اجرا مي كرديم با نام سي شب در ضيافت نور . يك برنامه قرآني و فرهنگي و تا حدودي علمي. برنامه جالبي بود كه با استقبال بسيار خوب دانشجوها هم پسر و هم دختر روبرو شد و تا جايي كه من مي دونم اين برنامه هنوز هم ماه رمضونا ادامه داره .
به هر ترتيب يه شب ساعتاي 3 يا همين حدودا بود كه همه خواب بودن و من هنوز خوابم نبرده بود . يه دفعه متوجه شدم كه فواد يواشكي از خونه داره مي ره بيرون.
من هم تعقيبش كردم چون مي ترسيدم نصف شبي اتفاقي براش نيفته.
يه مقدار كه رفتيم ديدم آقا فواد با صداي بلند همين جور كه راه مي ره گريه مي كنه .
حدسايي زده بودم كه خبرايي هست.
آخه خودم اين حال و هوا رو گذرونده بودم.
تو همين گير و دار فواد متوجه من شد كه دارم تعقيبش مي كنم و شروع كرد به بد و بيراه گفتن به من و خواست كه برگردم حتي تهديد كرد كه با سنگ منو مي زنه ولي من كه دست بردار نبودم. اين شب هم به همين منوال گذشت و من تصميم گرفتم يك كار اساسي بكنم تا فواد كاري دست خودش نده.
پس از كلي صحبت فهميدم كه فواد عاشق دختر خانمي كه از فعالان برنامه هاي دانشگاه خصوصا برنامه هاي فرهنگي – قرآني بویژه همین برنامه سی شب در ضیافت نور بود شده و قرار شد من باني اين وصلت بشم. دوندگي هاي من براي وصلت : چون ماجرا خيلي كش پيدا نكنه خلاصه مي گم.
بعد از كلي نقشه و اجراي برنامه هاي خاص بالاخره جواب بله رو از عروس خانم گرفتيم و لي گام مهم ديگه اي مونده بود و اون راضي كردن پدر و مادر آقا فواد بود.
با فواد قرار گذاشتيم كه من زنگ بزنم به مشهد خونه فواد و با مادرش صحبت كنم تا زمينه آماده بشه.
من هيچ شناختي از خانواده فواد نداشتم و با هزار دلهره و دو دلي زنگ زدم تا قضيه رو به مادرش خبر بدم.
خودم رو معرفي كردم و گفتم كه اصل ماجرا چيه . مادر فواد با خنده اين ماجرا رو سر كاري دونست و گفت كه فواد هنوز خيلي بچه است و آماده ازدواج نيست.
من هم گفتم به هر حال وظيفه من بود كه حال فواد و ماجراهاي اون رو به اطلاع شما برسونم و هر كاري كه مي دونيد درسته بكنيد. خواستگاري : اين ماجرا گذشت تا اينكه يه روز از دانشگاه برمي گشتم كه ديدم ظاهرا تو خونه ميهمون داريم . بله پدر و مادر آقا فواد اومده بودن البته با توپي پر.
بعد از سلام و احوالپرسي باب صحبت رو مادر فواد شروع كرد و خلاصه طبق صحبت گذشته فواد رو بچه خطاب كرد و ازدواج رو براي فواد زود دونست و...
ايشون از هر دري كه وارد شد من مجابشون كردم كه بايستي فواد ازدواج كنه . باباي فواد هم فقط گوش مي كرد و مجله ما رو كه تهيه و چاپ كرده بوديم ورق مي زد.
آخر اين جلسه هم بعد از مجاب شدن ظاهري مادر فواد ، پدرش بلند شد و فقط گفت : امان از دست شما جوونا.
قرار جلسه اين شد كه پدر و مادر فواد براي آشنايي بيشتر و تقريبا خواستگاري برن خونه عروس خانم. ملاقات با خانواده عروس خانم : اين كار عملي شد و اونا رفتن براي تقريبا خاستگاري .
چند روز گذشت.
يه روز فكر مي كنم يه بعد از ظهر بود كه اتومبيلي اومد در خونمون و آقايي در خونه ما رو زد و بعد از معرفي خودش كه فهميدم پدر عروس خانمه ، از من خواست كه با اون به خونشون برم.
اصرار من فايده اي نداشت و سوار بر ماشين شديم و رفتي به سمت خونه خانواده عروس خانم.
تو راه هزار فكر از سرم گذشت ، كلي اضطراب داشتم كه چه چيزي در انتظار منه تا اينكه به خونشون رسيديم.
از من خواستن كه برم طبقه بالا.
من هم اجابت كردم و رفتم بعد از دقايقي جمعي اومدن بالا.تعدادي خانم و آقا.
خانم ها چادر در چادر نشسته بودن و آقا شروع به صحبت كرد.
ايشون ضمن تيكه پاره كردن تعارفاتي و تشكر از اينكه بنده وساطت كننده و باني اين امر خير شدم گفت كه خانواده فواد اومدن خواستگاري ولي داماد رو با خودشون نياوردن و حالا من كه سهم بسزايي در اين وصلت دارم بازي مي كنم و از طرفي هم اطاقي فواد هم هستم درباره فواد و اخلاقيات اون توضيحاتي رو بدم تا بيشتر فواد رو بشناسن.
من هم با ته مونده اضطرابم گفتم كه فواد يه آدم معموليه به نماز و روزش هم مقيده ولي از وقتي كه دختر خانم شما رو ديده و پسنديده يه خورده مونگل شده كه نمي دونم اين مونگليت تا آخر باقي مي مونه يا رفع خواهد شد . تا اين رو گفتم همه جمع زدن زير خنده ...
چون خيلي اصرار داشتن كه بيشتر توضيح بدم گفتم آقا پسرشون كه يه كم از من بزرگت بود يه روز مي گم بياد خونه ما و بدون اينكه فواد بفهمه خودش از نزديك اون رو بررسي و براندازش كنه. جلسه تحقيق :
اين گذشت و گذشت تا اينكه يك روز به بچه ها گفتم كه قرار برادر خانم آينده فواد بياد براي تحقيق و نبايد فواد از اين قضيه بويي ببره. از فواد هم خواستم يك بار تو عمرش هم كه شده يه خورده مودبانه رفتار كنه چونكه مهمون خاصي داريم.
زنگ زدم و آقا رضا ( برادر خانم آينده فواد در اون زمان) رو گفتم كه براي شام بياد خونه ما .
همين كه اومد بهش گفتم اسمت محمده و به نام محمد كه يكي از دوستاي صميمي منه و الان هم تهرانه صدات مي زنم .فراموش نكني ها.
آقا رضا گفت : بابا من بلد نيستم فيلم بازي كنم و من هم گفتم هر چي سوال كردم با جواب كوتاه پاسخ بده.
آقا رضا اومد و فيلم ما هم شروع شد.
همين كه نشست و با نام مستعارش معرفي شد رو به فواد كرديم و گفتم آقا فواد چه خبر از دختراي دانشگاه ؟
فواد بيچاره هم از هيچ جا بي خبر براي خوشمزگي شروع كرد به گفتن شنيده ها و مسخره بازي.
آقا ما رو بگو كلي خنديديم و اون بيچاره كه نمي دونست خنده ما براي چيه ؟..
سريالي هم اون زمانا پخش مي شد كه رزمي بود و زناي اين سريال كه چيني يا ژاپني بودن همه سراشون رو تراشيده بودن همين كه زمان پخش اين سريال شد فواد گفت آخ جون بريم تيكه ها (زناي خوشگل سريال ) رو ببينيم و باز ما زديم زير خنده.
از ديگه خرابكاري هاي فواد اين بود كه همين جوري كه صحبت مي كرد هي دستش رو مي برد تو شلوارش و از زير شلوار پاش رو مي خواروند ...
بالاخره شام رو خورديم و آقا رضا خداحافظي كرد و رفت موقغي هم كه داشت مي رفت بهش گفتم همه اين فيلم و ماجرا براي اين بود كه بفهمي فواد مثل من و تو و خيليا آدم معمولي و صاف و بي ريائيه.
بعد از خداحافظي اوميديم پيش فواد .
فواد بيچاره جاش رو انداخته بود و داشت مي خوابيد كه جمع شديم اطرافش و گفتيم : آقا فواد مي دوني اين بنده خدا كي بود . و ماجرا رو براش تعريف كردم.
فواد بيچاره كه رنگ از روش رفته بود فقط چند فحش آبدار به ما داد و رفت زير پتو. پايان داستان :
بعد از اين ماجراها بالاخره وصلت صورت گرفت و اين دو نفر به هم رسيدن.
چند وقتي كه گذشت و بعد از اتمام درس و دانشگاه مي خواستم نيشابور رو ترك كنم كه فواد با خانمش براي خداحافظي اومدن پيش من.
زحمت كشيده بودن و كادويي رو برام آورده بودن و لحظه وداع كه شد فواد دست انداخت گردنم و شروع كرد به گريه كردن . متوجه خانمش هم كه شدم ايشون هم گريه مي كرد ولي من كه خاطرات اين ازدواج رو همون لحظه در ذهنم مرور مي كردم بر خلاف اونا خندم گرفته بود ولي مي ترسيدم كه بخندم و هر دوتاشون تا جايي كه مي تونن من رو بزنن.
به هر حال اين يكي از خاطرات جالب من بود كه با اختصار خيلي زياد نوشتم. اميدوارم آقا فواد و خانمش هميشه با خوشي و سعادت زندگي كنن.
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط جواد
|
سلام .
متاسفانه اینقدر سرم شلوغ شده وکارم زیاد شده که فرصت نمی کنم مطلب جدیدی رو برای وبلاگم بذارم .البته می یام و نظرات رو چک می کنم و امیدوارم بازم فرصتی برام حاصل بشه خدمتتون باشم. یا حق
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط جواد
|
بسم الله الرحمن الرحیم در ابتدا بایستی دهه مبارک فجر رو به همه دوستان تبریک بگم و سالروز شهادت آقا امام زین العابدین (علیه السلام) و ایام محرم رو تسلیت عرض کنم. با توجه به حال و هوای دهه فجر و سالگرد پیروزی انقلاب چند روز پیش شعری رو سرودم که براتون می نویسم . انشاالله که نواقصش رو خواهید بخشید چونکه بنده از اصول شعر زیاد سررشته ندارم. روزهای سبز بهمن باز هم یادش بخیر لحظه های سرخ میهن باز هم یادش بخیر هم کلامی هم زبانی وحدت و آن همدلی آن همه عشق و وفاق و همرهی یادش بخیر پشت خصم این دیار از آن سلحشوری شکست هدم کاخ جور و نصر مردمان یادش بخیر عشق بود و جانفشانی، هر کجا فریاد بود آن خروش و خشم و آن مردانگی یادش بخیر با کلام سبز روح الله ملت جان گرفت رهبری های خمینی باز هم یادش بخیر رمز پیروزی ملت بود اندر اتحاد
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت توسط جواد
|
بسم الله الرحمن الرحیم دوستان سلام. دیشب جاتون خالی جایی رفته بودیم مهمونی. میزبان محترم و عزیزمون چون که می دونست من به غذاهای سنتی علاقه دارم یک غذای سنتی لذیذ رو از منطقه خودشون یعنی شهر عشق آباد در شهرستان طبس واقع در استان یزد تدارک دید. به این غذای لذیذ که مطمئنم خیلی از شما تا حالا نخوردید می گن کاچی.
و اما دستور پخت : اول باید گندم درشته ( گندمی که زیاد آرد نشده باشه) رو بعد از دانه چین و تمیز کردن در مقداری آب بریزیم ( تقریبا هر یک کیلو گندم در دو لیتر آب ) و اون رو روی شعله قرار بدیم تا به جوش بیاد. مرتب هم باید اون رو هم بزنیم تا ته نگیره . مقدار آب و مواد رو طوری تنظیم می کنیم که بصورت خمیر شل جا بیفته. شعله گاز رو کم می کنیم و بایستی در حدود چهار ساعت مرتب اون رو هم بزنیم تا بپزه و ته نگیره و اصطلاحا گندم مغز پخت بشه. مقداری کشک آماده می کنیم وروغن داغی که توی اون نعناعی خشک یا پودر نعناع ریختیم هم آماده می کنیم. در صورت تمایل سیر رو با روغن می پزیم . حالا غذا آمادس . غذا رو که اصطلاحا کاچی بهش می گن بایستی توی بشقاب یا یک سینی گرد بریزیم و بعد از پهن کردن اون.وسطش رو بصورت دایره ای خالی کنیم و کشک و روغن و نعناع و سیر آماده شده رو توی این فضای دایره ای در وسط کاچی می ریزیم.
نحوه خوردن این غذا هم به این صورته که بایستی با دست و یا قاشق از کنار لقمه ای رو بردارید و به مواد وسط (کشک و ...) آغشته کنید و بعد میل بفرمایید.
اگه تمایل داشتید و این غذا رو درست کردید و خوردید و خوشتون اومد به من اطلاع بدید. نوش جان
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت توسط جواد
|
بسم الله الرحمن الرحيم السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين سلام. تسليت عرض مي كنم ايام سوگواري سرور و سالار شهيدان حضرت ابا عبدالله الحسین و ياران با وفاي اون حضرت رو . مدتي هست كه نتونستم و فرصت نشد مطلب جديدي بذارم و از اين بابت از دوستان عذرخواهي مي كنم. از عزيزاني هم كه لطف مي كنن و نظرات خوبشون اعلام مي كنن صميمانه تشكر مي كنم. با توجه به حال و هواي محرم من هم بر اون شدم كه قطعه شعري رو بگم و هر چند كه مثل هميشه تاكيد مي كنم كه بنده از اصول شعر اطلاع زيادي ندارم و كلمات و جملاتي كه به ذهنم مي ياد رو بصورت شعر مي نويسم و از اين جهت حتما هم ايراداتي بر شعرم وارده كه از همه دوستان تقاضا مي كنم كه در اين خصوص راهنماييم كنن. باز هم متشكرم . انا هديناه بذبح عظيم معني عشق است به روز عظيم معني پرپر شدن لاله هاست ذبح علي اصغر و جور سقيم بستر غم هاي جهان كربلاست عشق ، جنون ، عاطفه در كربلاست قبله عشق است بجز عشق نيست گر حرمش كعبه بخوانم رواست اي حرمت مقصد و مقصود ما بر غم عشق تو شدم مبتلا كن به حريم حرمت مُحرمم ياد تو بخشد به دل ما صفا
از همه دوستان عزيز التماس دعا دارم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت توسط جواد
|
بسم الله الرحمن الرحیم سلام. امروز یک ماه و پنج روز از تولد دختر کوچولوم می گذره.
باید از همه دوستان هم عذرخواهی کنم که مدت زیادیه نتونستم به روز رسانی کنم چون کارهای اداریم واقعا زیاد شده و عهده دار مسئولیت جدیدی هم شدم. تولد دخترم هم مزید بر علت شده و دیگه فرصت زیادی برای برنامه های جانبی نیست. به هر ترتیب از این فرصت ایجاد شده محدودم استفاده می کنم و شعری که برای دخترم که اسمش رو فاطمه محیا گذاشتم براتون می نویسم البته قبلش مثل همیشه باید بگم من اصول شاعری رو نمی دونم و برای دلم شعر می گم. ضمنا محیا هم به معنی زندگیه و این نامگذاری هم داستانی داره که فرصت بیانش نیست. شیرینی پدر شدنم هم یک آیه از قرآن رو هدیه می کنم: قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین . بگو نمازم . امساکم زندگیم و مرگم برای خداست.
********************************************************************* چه سخت بود و چه شیرین در انتظار نشستن (حرف واو کلمه بود رو با حرکت (( و )) بخونید ) به انتظار کسی پر ز اضطراب نشستن چه خوب بود شنیدم صدای آمدنش را چه خوب بود که دیدم نگار همچو مهش را طلوع کرد تو گویی به شب چو مهر درخشان سپیدی تن او بود همچو یک مه رخشان شدم به سجده شکر خدای تا که بدیدم شده است رحمت یزدان پاک بهر و نصیبم خدای داده مرا دختری چو ماه دل آرا چه خوش عذار گلی دلبری بهار گل آرا به عشق کوثر رحمت بانوی مکرمه زهرا نهاده ام به گلم نام فاطمه محیا قسم به لحظه شفق سرخ ساحل دریا که شوق هستی من هست فاطمه محیا یا حق
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت توسط جواد
|
بسم الله الرحمن الرحیم
من مسافری زارم در کویر تنهایی دلشکسته بنشسته زین همه پریشانی تشنه باشد این جانم تشنه حقیقت ها کو ؟ کجا بود ساقی با می اهورایی ؟ هر کجا نظر افتد چون سراب می بینم کو ؟ کجا بود آیا ساحلی و دریایی؟ ماندنم هلاک آرد رفتنم توانی نیست چاره ای ندارم جز انتظار و تنهایی.
سلام . هر چند سرم خیلی خیلی شلوغه و نمی تونم زیاد به سراغ اینترنت و وبلاگم بیام ولی امروز تصمیم گرفتم هر جوری شده بیام و مطلبی رو براتون بذارم. باز هم معترفم به اینکه شعری رو که سرودم حتما نقص داره که البته این رو هم باز می گم که من سر رشته ای از شعر ندارم و فقط برای دلم می گم و می نو یسم. این شعر هم از کارهای اول منه که چندین سال پیش تو اتوبوس گفتم.به هر حال امیدوارم خوشتون بیاد. یا حق
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت توسط جواد
|
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم رب شهر رمضان الذی انزلت فیه القرآن وافترضت علی عبادک فیه الصیام صل علی محمد و ال محمد
خدایا ! سپاس و بسی سپاس که لطفت همچون همیشه شاملم شد و باز هم توانستم بوی خوش عطر نان سفره افطار را استشمام کنم. توانستم نجوای دعای سحرت را در سحرگاه زیبای رمضان بشنوم. چه زیباست این همانندی. همه مثل هم روزه اند . هر چند تشنه آبند لیکن تشنه ترند بر وصال. مهربانی رنگ دیگری در ماه خدا به خود می گیرد . همه باصفایند و مهربان. و خدا را شکر که توفیقم داد رمضان دیگری را درک کنم. و الحمد لله الذی هدانا لهذا.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت توسط جواد
|
|
درباره وبلاگ
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد - نقش هر پرده که زد راه به جایی دارد سلام. گه گداری چونکه عالم پاک جوونی رو فراموش نکنم از ساعات استراحتم استفاده می کنم که همصحبت شما خوبان بشم. عقیده دارم که عشق حلال مشکلاته و اگه همه ما به کارمون.به مردممون.به وطنمون.به داشته هامون و بالاتر از همه به خدامون عشق داشته باشیم همه مشکلات قابل حله. با عشق پذیرای نظرات قشنگتون هستم. یا حق منوی اصلی
پیوندها
آخرین نوشته ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
