|
بسم الله الرحمن الرحيم بعد از يك تاخير نسبتا طولاني ، تصميم دارم خاطرات بسيار جالبي از گذشتم رو بنويسم. خوندن اين خاطرات براي شما خالي از لطف نخواهد بود. از همين جا هم به همه دوستان خوبم كه مدت بسيار زيادي هست كه اونا رو نديدم سلام عرض مي كنم . خوب و اما ... سال حدوداً 81 يا 82 بود كه من به اتفاق چند تا از دوستام كه همه ما دانشجو بوديم تو نيشابور خونه اي رو اجاره كرده بوديم و جمعي خوب با هم با كمال مسرت و زندگي شاد به سر مي برديم.
اون زمان من بودم و روح الله مشهور به مامان روحي ، پسري بسيار منظم و مرتب و هميشه عاشق ، آقا محمّد ، مومن با تربيت و بسيار حساس به رعايت اصول و آداب اسلامي بطوريكه اگه تلويزيون آهنگ شادي رو پخش مي كرد با لگد به جون تلويزيون مي افتاد و اون رو خاموش مي كرد. بعد هم آقا وحيد معروف به مارموس (اصطلاحي تقريبا به معني آب زير كاه و مرموز) از چهره هاي مرموز خونه كه آخرش بعد از مدتها كه اونو با خانومش ديدم باورم شد كه واقعاً زن داره . از همه لحاظ مرموز بود و لي خيلي باحال.
و اما چهره اصلي داستان ما يعني آقا فواد.
آقا فواد كم سن و سالترين فرد خونه ما ، پسري پر احساس در عين حال پر رو . خودم هم بي نظم ترين عضو خونه و پر درد سر كه ماجراهاي بسيار زيادي رو ايجاد كرديم كه داستان هزار و يك شبه . اين جمع صميمي ما بود كه خونه اي رو با هم اجاره كرده بوديم و گذران زندگي دانشجويي داشتيم. ( ترسم از اين جاست كه كسي رو جا انداخته باشم كه ان شاء الله اينجور نباشه ) به هر ترتيب از اينجا به بعد مي خوام داستان عاشق شدن آقا فواد رو بگم كه از زيباترين و خنده دارترين خاطرات منه. درس اخلاق آقا فواد :
آقا فواد تازگي به جمع خونه آپاچي ها ( ما چند نفر) پيوسته بود و هر شب هم جلسات اخلاق براي ما داشت. من سال 80 خانمم رو عقد كرده بوم و به قول معروف قاطي مرغا شده بودم . هر شب هم آقا فواد خطاب به جمع ما مي كرد و من و اونايي كه ازدواج كرده و يا قصد ازدواج دارن رو مسخره مي كرد و هزار دليل و برهان مي آورد كه ما اشتباه كرده ايم و هر كس كه زن بگيره خره !!
اين ماجرا گذشت تا اينكه ماه رمضون اومد .
ما تو ماه رمضون برنامه اي رو پايه ريزي كرده و با بچه ها اجرا مي كرديم با نام سي شب در ضيافت نور . يك برنامه قرآني و فرهنگي و تا حدودي علمي. برنامه جالبي بود كه با استقبال بسيار خوب دانشجوها هم پسر و هم دختر روبرو شد و تا جايي كه من مي دونم اين برنامه هنوز هم ماه رمضونا ادامه داره .
به هر ترتيب يه شب ساعتاي 3 يا همين حدودا بود كه همه خواب بودن و من هنوز خوابم نبرده بود . يه دفعه متوجه شدم كه فواد يواشكي از خونه داره مي ره بيرون.
من هم تعقيبش كردم چون مي ترسيدم نصف شبي اتفاقي براش نيفته.
يه مقدار كه رفتيم ديدم آقا فواد با صداي بلند همين جور كه راه مي ره گريه مي كنه .
حدسايي زده بودم كه خبرايي هست.
آخه خودم اين حال و هوا رو گذرونده بودم.
تو همين گير و دار فواد متوجه من شد كه دارم تعقيبش مي كنم و شروع كرد به بد و بيراه گفتن به من و خواست كه برگردم حتي تهديد كرد كه با سنگ منو مي زنه ولي من كه دست بردار نبودم. اين شب هم به همين منوال گذشت و من تصميم گرفتم يك كار اساسي بكنم تا فواد كاري دست خودش نده.
پس از كلي صحبت فهميدم كه فواد عاشق دختر خانمي كه از فعالان برنامه هاي دانشگاه خصوصا برنامه هاي فرهنگي – قرآني بویژه همین برنامه سی شب در ضیافت نور بود شده و قرار شد من باني اين وصلت بشم. دوندگي هاي من براي وصلت : چون ماجرا خيلي كش پيدا نكنه خلاصه مي گم.
بعد از كلي نقشه و اجراي برنامه هاي خاص بالاخره جواب بله رو از عروس خانم گرفتيم و لي گام مهم ديگه اي مونده بود و اون راضي كردن پدر و مادر آقا فواد بود.
با فواد قرار گذاشتيم كه من زنگ بزنم به مشهد خونه فواد و با مادرش صحبت كنم تا زمينه آماده بشه.
من هيچ شناختي از خانواده فواد نداشتم و با هزار دلهره و دو دلي زنگ زدم تا قضيه رو به مادرش خبر بدم.
خودم رو معرفي كردم و گفتم كه اصل ماجرا چيه . مادر فواد با خنده اين ماجرا رو سر كاري دونست و گفت كه فواد هنوز خيلي بچه است و آماده ازدواج نيست.
من هم گفتم به هر حال وظيفه من بود كه حال فواد و ماجراهاي اون رو به اطلاع شما برسونم و هر كاري كه مي دونيد درسته بكنيد. خواستگاري : اين ماجرا گذشت تا اينكه يه روز از دانشگاه برمي گشتم كه ديدم ظاهرا تو خونه ميهمون داريم . بله پدر و مادر آقا فواد اومده بودن البته با توپي پر.
بعد از سلام و احوالپرسي باب صحبت رو مادر فواد شروع كرد و خلاصه طبق صحبت گذشته فواد رو بچه خطاب كرد و ازدواج رو براي فواد زود دونست و...
ايشون از هر دري كه وارد شد من مجابشون كردم كه بايستي فواد ازدواج كنه . باباي فواد هم فقط گوش مي كرد و مجله ما رو كه تهيه و چاپ كرده بوديم ورق مي زد.
آخر اين جلسه هم بعد از مجاب شدن ظاهري مادر فواد ، پدرش بلند شد و فقط گفت : امان از دست شما جوونا.
قرار جلسه اين شد كه پدر و مادر فواد براي آشنايي بيشتر و تقريبا خواستگاري برن خونه عروس خانم. ملاقات با خانواده عروس خانم : اين كار عملي شد و اونا رفتن براي تقريبا خاستگاري .
چند روز گذشت.
يه روز فكر مي كنم يه بعد از ظهر بود كه اتومبيلي اومد در خونمون و آقايي در خونه ما رو زد و بعد از معرفي خودش كه فهميدم پدر عروس خانمه ، از من خواست كه با اون به خونشون برم.
اصرار من فايده اي نداشت و سوار بر ماشين شديم و رفتي به سمت خونه خانواده عروس خانم.
تو راه هزار فكر از سرم گذشت ، كلي اضطراب داشتم كه چه چيزي در انتظار منه تا اينكه به خونشون رسيديم.
از من خواستن كه برم طبقه بالا.
من هم اجابت كردم و رفتم بعد از دقايقي جمعي اومدن بالا.تعدادي خانم و آقا.
خانم ها چادر در چادر نشسته بودن و آقا شروع به صحبت كرد.
ايشون ضمن تيكه پاره كردن تعارفاتي و تشكر از اينكه بنده وساطت كننده و باني اين امر خير شدم گفت كه خانواده فواد اومدن خواستگاري ولي داماد رو با خودشون نياوردن و حالا من كه سهم بسزايي در اين وصلت دارم بازي مي كنم و از طرفي هم اطاقي فواد هم هستم درباره فواد و اخلاقيات اون توضيحاتي رو بدم تا بيشتر فواد رو بشناسن.
من هم با ته مونده اضطرابم گفتم كه فواد يه آدم معموليه به نماز و روزش هم مقيده ولي از وقتي كه دختر خانم شما رو ديده و پسنديده يه خورده مونگل شده كه نمي دونم اين مونگليت تا آخر باقي مي مونه يا رفع خواهد شد . تا اين رو گفتم همه جمع زدن زير خنده ...
چون خيلي اصرار داشتن كه بيشتر توضيح بدم گفتم آقا پسرشون كه يه كم از من بزرگت بود يه روز مي گم بياد خونه ما و بدون اينكه فواد بفهمه خودش از نزديك اون رو بررسي و براندازش كنه. جلسه تحقيق :
اين گذشت و گذشت تا اينكه يك روز به بچه ها گفتم كه قرار برادر خانم آينده فواد بياد براي تحقيق و نبايد فواد از اين قضيه بويي ببره. از فواد هم خواستم يك بار تو عمرش هم كه شده يه خورده مودبانه رفتار كنه چونكه مهمون خاصي داريم.
زنگ زدم و آقا رضا ( برادر خانم آينده فواد در اون زمان) رو گفتم كه براي شام بياد خونه ما .
همين كه اومد بهش گفتم اسمت محمده و به نام محمد كه يكي از دوستاي صميمي منه و الان هم تهرانه صدات مي زنم .فراموش نكني ها.
آقا رضا گفت : بابا من بلد نيستم فيلم بازي كنم و من هم گفتم هر چي سوال كردم با جواب كوتاه پاسخ بده.
آقا رضا اومد و فيلم ما هم شروع شد.
همين كه نشست و با نام مستعارش معرفي شد رو به فواد كرديم و گفتم آقا فواد چه خبر از دختراي دانشگاه ؟
فواد بيچاره هم از هيچ جا بي خبر براي خوشمزگي شروع كرد به گفتن شنيده ها و مسخره بازي.
آقا ما رو بگو كلي خنديديم و اون بيچاره كه نمي دونست خنده ما براي چيه ؟..
سريالي هم اون زمانا پخش مي شد كه رزمي بود و زناي اين سريال كه چيني يا ژاپني بودن همه سراشون رو تراشيده بودن همين كه زمان پخش اين سريال شد فواد گفت آخ جون بريم تيكه ها (زناي خوشگل سريال ) رو ببينيم و باز ما زديم زير خنده.
از ديگه خرابكاري هاي فواد اين بود كه همين جوري كه صحبت مي كرد هي دستش رو مي برد تو شلوارش و از زير شلوار پاش رو مي خواروند ...
بالاخره شام رو خورديم و آقا رضا خداحافظي كرد و رفت موقغي هم كه داشت مي رفت بهش گفتم همه اين فيلم و ماجرا براي اين بود كه بفهمي فواد مثل من و تو و خيليا آدم معمولي و صاف و بي ريائيه.
بعد از خداحافظي اوميديم پيش فواد .
فواد بيچاره جاش رو انداخته بود و داشت مي خوابيد كه جمع شديم اطرافش و گفتيم : آقا فواد مي دوني اين بنده خدا كي بود . و ماجرا رو براش تعريف كردم.
فواد بيچاره كه رنگ از روش رفته بود فقط چند فحش آبدار به ما داد و رفت زير پتو. پايان داستان :
بعد از اين ماجراها بالاخره وصلت صورت گرفت و اين دو نفر به هم رسيدن.
چند وقتي كه گذشت و بعد از اتمام درس و دانشگاه مي خواستم نيشابور رو ترك كنم كه فواد با خانمش براي خداحافظي اومدن پيش من.
زحمت كشيده بودن و كادويي رو برام آورده بودن و لحظه وداع كه شد فواد دست انداخت گردنم و شروع كرد به گريه كردن . متوجه خانمش هم كه شدم ايشون هم گريه مي كرد ولي من كه خاطرات اين ازدواج رو همون لحظه در ذهنم مرور مي كردم بر خلاف اونا خندم گرفته بود ولي مي ترسيدم كه بخندم و هر دوتاشون تا جايي كه مي تونن من رو بزنن.
به هر حال اين يكي از خاطرات جالب من بود كه با اختصار خيلي زياد نوشتم. اميدوارم آقا فواد و خانمش هميشه با خوشي و سعادت زندگي كنن.
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط جواد
|
|
درباره وبلاگ
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد - نقش هر پرده که زد راه به جایی دارد سلام. گه گداری چونکه عالم پاک جوونی رو فراموش نکنم از ساعات استراحتم استفاده می کنم که همصحبت شما خوبان بشم. عقیده دارم که عشق حلال مشکلاته و اگه همه ما به کارمون.به مردممون.به وطنمون.به داشته هامون و بالاتر از همه به خدامون عشق داشته باشیم همه مشکلات قابل حله. با عشق پذیرای نظرات قشنگتون هستم. یا حق منوی اصلی
پیوندها
آخرین نوشته ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
